دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم
اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم
یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم
سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
سلام بر تو ای پادشاه هستی من َ ای که همه افلاک در زیر گامهای زیبایت میرقصند و تو عشق میدهی و نوازش میکنی و اینگونه مهر ورزی رامیاموزی و خودت الهی میشوی
ای الهه زیبای من با آن چشمان زیبایت میدانم همیشه بیشتر از لیاقتم مرا مورد لطف قرار دادی ای همیشه بخشنده من.
شما چه زیبا به تک تک فرزندانت لذت عشق ورزی لذت توبه کردن و پاک و خالص شدن وبه سوی معبود شتافتن را آموختی.
ای همیشه ستار من وچه زیبا اشکها ی شعف را جاری میکردی آنزمان که به یادمان میاوردی که حتی در خلوت ترین ساعات نظاره گر احوالاتمان هستی ای همیشه ناظر من
و آن لحظات در کنارتان نشستن با آن زیبایی کلامتان چه گرم و پدرانه میفرمودید : « به می سجاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید »
میدانی من عاجز بی قرارم ودلتنگ ؟
کاش همه ما همیشه در خاطر داشتیم که این الهه ناز چه لذتهای از عسل شیرین تر را هدیه داد تا صیقلمان دهد وآبدیده مان کند. در این میان گاها حتی ظریفترین شاخه هایمان را هرس کرد تا لایق معشوقمان کند.
ای همیشه ستودنی َ همه هستی منَ میدانم وقت کم است و فرصت باز نگری اندک کمکم کن دستم را رها نکن تا گم نشوم و آن راهی که صلاح توست بیابم ای صادق دوران من
( با تشکر فراوان از خانم ریحانه که این متن زیبا را برایمان ارسال کرده اند )
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود
و راهی برای رسیدن به معشوق نمییافت.
مردی زیرک از ندیمان پادشاه
هنگامیکه دلباختگی او را دید وجوان را ساده و خوش قلب یافت، به او گفت:
پادشاه اهل معرفت است،
اگراحساس کندکه تو بندهی مخلص خدا هستی،
خودش به سراغ تو خواهد آمد.
جوان به امید رسیدن به معشوق،گوشهگیری پیشه کرد و
به عبادت و نیایش پروردگارمشغول شد،
به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثاراخلاص در او تجلی یافت.
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وی را جویا شد و
متوجه شد که وی از بندگان بااخلاص خداوند است.
در همان جا از وی خواست که
به خواستگاری دخترش بیاید و او راخواستگاری کند،
جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و
پادشاه به او مهلت داد.
همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد
و به مکانی نامعلوم رفت.
ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی وی پرداخت
تا علت این تصمیم را بداند.
بعد از مدتها جستجو او را یافت و
گفت تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی،
چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد
و خواستار ازدواج تو با دخترش
شد فرار کردی؟
جوان گفت اگر بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود،
پادشاهی را به در خانهام آورد،
چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا
پادشاه جهان را در خانهی خویش نبینم؟
امتحان و آزمایش و بلا برای تمیز شدن ذات ماست . اگر ذاکر و شاکر باشیمُ اگر نبودیم ذات ما ارتقاء پیدا نمی کند . پس امتحان و آزمایش برای عبرت گرفتن از همدیگر است . مثلا فردی پولی در راه نامشروع و حرام خرج می کند و عاقبت به پیسی می افتد و دیگری در راه درست خرج
می کند ُ با تقوا زندگی کرده ُ عمل نامشروع نداشته ُ سالم و شاداب است و آن دیگر نه .
پس این عبرتی برای او و ماست . خدا می خواهد انسان ها آگاه و بیدار شوند . اگر نشد خدا
می فرماید : من به تو ظلم نمی کنم تو خودت به خودت ظلم کردی ...