X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

افسوس که قدرش را ندانستم

...به همراه گروهی از برادران در خدمت حضرت حاج سید علی اشرف صادقی به سفر رفتیم . در محلی برای صرف صبحانه اتراق کردیم . بعد از صرف صبحانه و قبل از حرکت ، حضرت آقا راننده ما را به همراه بنده صدا زدند و فرمودند: ماشین شما جلوتر حرکت کند وما هم با تاخیر می آییم . اما یادت باشد هر جایی که فلانی و فلانی با هم مشاجره کردند بلافاصله برو توی شانه خاکی جاده و توقف کن 

ما برایمان قابل قبول نبود که این دو نفری که آقا فرمودند با هم مشاجره کنند . چون خیلی خیلی با هم دوست بودند ...

حرکت کردیم و در نزدیکی گردنه ای ، همانگونه که آقا فرموده بودند ناگهان دو تا از برادران با هم به مشاجره پرداختند . بلافاصله ماشین را به کنار جاده هدایت و توقف کردیم .

شاید چند ثانیه ای نگذشته بود که صدای غرش تریلیی که ترمز بریده بود و با سرعت تمام می امد همه ما را متوجه خودش کرد . تریلی با سرعت سرسام آوری از کنار ما رد شد و چند متر پایین تر با گله ای از گوسفندان که در کنار جاده بودند برخورد کرد و ...

حضرت آقا با ماشین بعدی رسیدند و فرمودند : پیاده شوید تا چوپان را کمک کنیم .

 به خدا قسم تعداد گوسفندهایی که تلف شده بودند دقیقا به تعداد مسافران ماشین ما بود که با اراده خداوندی قربانی فقرا شدند .

آری حضرت حاجی صادقی دلشان بینا و آگاه بود ولی ما نفهمیدیم