X
تبلیغات
نماشا
رایتل

درددلی با باباصادقی

سلام مولای من
امشب خواب را از چشمان خواب آلود و غافل سر ربودی و دلم را مملو از یاد و عشق و آن رخسار چون ماه و آن قامت استوارت نمودی .خواستم خودم را به خواب بزنم اما نگاه شوخت دلم را بیدار کرد و اکنون نمی دانم تا چه زمانی با یاد رخت دلم بیقراری میکند و به کدام سمت و سو خودش را با تو سرگرم می کند.پیر من ُ تمام من از آن توست .مرا از میان خودمان بردار و رخ بنما .برمن ُهمان گونه که سزاوار کرمت است طلوع کن .
می دانم من تمام تورا دارم و شاید تو هنوز هم مرا تام نداری !
بیا و ستار شو و بگذر. بگذار من در تو محو شوم و جلوه ای شوم از ذات باقی و نورانیت.
در گذر ُ از من در گذر .مرا به وصل برسان .بس است دیگر رو گرفتن از من فنا شده در خودم.
ببخش که حتی در این زمزمه های عاشقانه ام هم ُ دست از گفتن «من » بر نمی دارم .چه کنم این زمین خورده ی ناسوتی با همین «من» هاست که به سویت تضرع و زاری می کند.
مرا دریاب ای (پیر شوخ و مست من)